سامان
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتزال شکننده تر است هراس من آری هراس من مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از ارزش ادمی فزون باشد
سامان
پیش از اینها فکر میکردم که خداوند خانه ای دارد در اسمانهادر میان ابرها
سامان
آه اگر راهی به در یاییم بود از فرورفتن چه پرواییم بود گربه مردابی زجریان ماند آب ازسکون خویش نقصان یابد آب
سامان
حرفی به من نزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم
سامان
محبت را زمانی دیدم که پسری بر دوش پدر گروهبانش ستاره ای کشید تا کسی به او زور نگوید
سامان
من به خود میبالم که دراین عصر یخی دوستی دارم که زلالتر از آیینه خورشید است
سامان
خود شکن آیینه شکستن خطاست مصرع اول رو کی بلده؟
سامان
ما همه فانی و او پا بر جاست عشق را میگویم بی گمان عشق خداست
سامان
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است ؛ مواظب باشید !
سامان
چه گویی از غم ودرد وجــدایی ای زاهد بگـــو به دیدن آن دلخجــــــــــسته آمده ام
سامان
سلام سلام سلام اومدم نا بازم در خدمت همگی باشم دلم برا همه تنگ شده بود