کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت.. همه ی خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد ! پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت... و با سرعت از خانه خارج شد.. وارد مغازه شد..با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم.. آخه.. آخه فردا تولد پدرمه...... به به ، مبارک باشه... چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ؟ مشکی یا قهوه ای ؟ پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت.. فرقی نداره.. فقط... فقط ، <دردش> کم باشه ...!!
گاه آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید... دیشب تنهایی ام تا نوکِ مدادت آمده بود ، اگر مینوشتی ام ! گاه <تنهایی> ، تنهاتر از آن است که دیده شود ...!
میزی برای کار..... کاری برای تخت..... تختی برای خواب..... خوابی برای جان..... جانی برای مرگ..... مرگی برای یاد..... یادی برای سنگ..... این بود زندگی.....
@✿.•*´BITA ✿.•*´
13 سال و 7 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 5 دقيقه قبل