حکایت ما .. شبیه بچه ای شده که بیقراری کند.. و بعـــــ د .. شکلاتی برای خفه کردن صدایش ! .. در حلقومش بچپاننــــــــــد ...! ..!! اگر دوست نداری ؛ گوشهایت را بگیـــــــــــــر ..نشنــــــــــو ! مثل آن روزهـــــــــا که نشنیدی ام.... ندیدی ام .... رفتی ..! من شکلات نمیخواهم ! من "یکی " را میخواستم ..ازاین شکلات های تلخ بــــــــــود !.... تمام شد ...حالا دیگر هیچ نمیخواهم ...حتی شکلات..
و همیشه هم رفتن قصه ی بدی نیست....!!! گاهی میروی وبا رفتنت چشم های پر نفرتی را پر از اشک میکنی....!! سال هاست که صدای قدم هایم رفتنی ست.... چه طولانی شده اند این سال ها...!! چه سال های شلوغی......!!!!
@✿.•*´BITA ✿.•*´
13 سال و 7 ماه و 23 روز و 3 ساعت و 52 دقيقه قبل