sanaz
با من بمان نه برای اینکه در دنیای بی رحم تنها نباشم با من بمان تا در دنیای بی رحم تنهاییم ، تنهاترین باشی
sanaz
قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون ، دوری منو تو از لحظه عشق ، قصه سادگیه گمشدمون
sanaz
من اگر نقاش بودم کربلا را می کشیدم .... یک بیابان لاله سرخ .... نینوا را می کشیدم ... دشتی از گلهای پرپر .... نقشی از حلقوم و خنجر ... نقشی ار عباس حیدر ..... اشکی از طفلان زینب .... منظر نور هدایت ... کربلا را می کشیدم
sanaz
من خودم یه پا روانشناسم الهام جون
sanaz
تقدیر من این است که با درد بسازم از این دل نامرد دلی مرد بسازم انگار قرار است که من داغ دلم را با گریه چشمان خودم سرد بسازم
sanaz
زندگی ارزش دویدن دارد حتی با کفشهای پاره
sanaz
هیچگاه دلت را به روزگار مسپار که دریایی از ناامیدی هست دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است
sanaz
شادیهایم هدیه به شما اندک بودنش را خرده مگیرین . این تمام سهمم از روزگار است
sanaz
شادی هایم هدیه به تو «اندک بودنش را خرده مگیر » این تمام سهمم از روزگار است
sanaz
دانی که چرا قسمت چوب است آتش؟ بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است . دانی که چرا آب فرات است گل آود ؟شرمندگیش از لب عطشان حسین است.