@آیدا سرمه ی شب در نگاهم آب شد........ چشم من،دریاچه یی از خواب شد .........آمدی در خواب من چون قرص ماه .........باز کردم دیده را، مهتاب شد! ...........
@maryam درشهری که مجنون گناه بشمار میرود......... مستی ومستان شلاق میخورند ..........دل به آن خوش کرده ایم که......... چشمها هنوز می درخشند.............
@سارینا ما را گذر از کوی تو درمان و شفا باد........ درمان به سرایت صنمی داده به ما یاد......... از بوی خوش معبر پر نور تو مستم .......لیکن ز جفای خم ابروی تو فریاد........
روزي پسربچه اي وارد بستني فروشي شد... و پشت ميزي نشست..... خدمتکار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.... پسر پرسيد بستني با شکلات چند است؟... خدمتکار گفت 50 سنت..... پسر دستش را در جيبش کرد وتمام پول خردهايش را در آورد و شمرد..... بعد پرسيد بستني ساده چند است؟ ...خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پرشده بود... و عده اي هم بيرون منتظر خالي شدن ميز بودند........ با بي حوصلگي و با لحني تند گفت 35 سنت....... پسر: لطفا يک بستني ساده بياوريد....... خدمتکار بستني را آورد و صورتحساب را روي ميز گذاشت و رفت......... پسر بستني اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت......... هنگاميکه خدمتکار براي تميز کردن ميز بازگشت،...... گريه اش گرفت.......... پسربچه روي ميز کنار ظرف خالي، 15سنت براي او انعام گذاشته بود ........
سلام سارینا جان
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 51 دقيقه قبلممنونم که منو دنبال کردی:*
سلام جیگرم مرسی که دوستیمو قبول کردی







12 سال و 10 ماه و 19 روز و 38 دقيقه قبل