Sattar
هی آشنا رفتی خدا پشت و پناهت دیگر چرا ادعای غریبگی میکنی؟
Sattar
گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری*** ولی انگاه همین جا و همین دور و بری ***ماه می تابد و انگار تویی می خندی*** باد می آید و انگار تویی می گذری***
Sattar
باران آمد تو نیامدی برف نیامد تو هم نیامدی فهمیدم باران و برف بهانه است تو دیگر نمی آئی
Sattar
این بار تو بگو که "دوستت دارم" نترس.......... من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
Sattar
من برای "تنها نبودن" آدم های زیادی دور و برم دارم . . . آن چیز که میخواهم کسانی برای "با هم بودن" است
Sattar
یادمان باشد همیشه: ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" قدری احساسات پشت "به من چه اصلا... " مقداری خرد پشت "چه میدونم" واندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد
Sattar
ای کاش جادوی چشمهای تو در دستان خالی من بود تا از اعجاز نگاهت هزاران بار بی دریغ عشق را به تو من می دادم ... ..
Sattar
چه روزگار غم انگیزیست که هر پرنده همواره به ابر مینگرد.
Sattar
پرنده هم که باشی روزی آسمان را تمام میکنی ... رود هم که باشی روزی زمین را ... پس لااقل با همین کلمات معمولی به فکر فردا باش .. که ماه با لبخند تو جوانه میزند و شعر اگر نباشد کودکان در سکوتی عمیق زاده می شوند ...
Sattar
تو بردی.... همه برات هورا کشیدند............ حالا پات و از رو خرده های دلم بردار............
Sattar
زندانبان و زندانی خود باش
ای نهنگ!
در تقدیر آب
تفاوت چندانی میان تو و مارماهیان نیست.
Sattar
افسوس ! افسوس که انسان در فریب خویش ، بسیار تواناتر است از شیطان در فریب مردمان !!