sayeh
اشتبـــاه مــن ایـن بــود .... هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ .... فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ...
sayeh
دلم از نبودنت پر است، آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد ...
sayeh
بیزارم از اینکه اسم هرزگی هایت را آزادی و اسم نگرانی هایم را گیر میذاری و برای بی تفاوتیهایت اعتماد را بهانه می آوری .. و وقتی می پرسم چرا خیانت می گویی احساس کردم برایت کمم!!!!!!
sayeh
فرقی نمیکند بگویم و بدانی یا نگویم و بدانی..فاصله دورت نمیکند..در خوبترین جای دنیا جا داری....جایی که دسته هیچ کس به تو نمیرسد...دلم
sayeh
بی آبرو شده ام
همه شنیدند از چشمانم
آهنگ تلخ نبودت را......
sayeh
نمـــــیـدانــــی ، چه دردی دارد ! وقـــتـی .. حــــالـم .. در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد …!
sayeh
زندگی را باید از گرگ آموخت وبس
گرگ با همنوعانش شکار میکند
خو میگیردزندگی میکند
ولی چنان به آنان بی اعتماد است که شب هنگام خواب با یک چشم باز میخوابد
شاید گرگ معنی رفاقت را خوب درک کرده است..
sayeh
گـفـت : בعـآ كـنے مـے آیـَב ... مـے مـآنـَב ! گـفـتـَم : آنـكہ بـآ בعـآیـے بـیـآیـَב بـہ نـفـریـنـے مـے روَב ... פֿــواسـتـے بـیـآیـے ... פֿــواسـتـے بـِمـآنـے ... بـآ בعـآ نـَیـآ ... بـآ בل بـیـآ ... بـآ בل بـِمـآن
sayeh
خداوندا ! مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ، دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ..
sayeh
مدام گفتی خیالت تخت من وفادارم؛ و من چه ساده لوحانه خیالم را تخته کردم برای عشق بازی تو با دیگری
sayeh
می خوآهی بـــــــروی؟
بـَهآنه می خــــــواهی؟
بگذار مـَن بهانه رآ دستت بدهم
برو و هر کس پرسید چــــــــــــرآ
بگو : لجــــــوج بود , همیشـــــه سـَرسختآنه عآشــــــقم بود
بگو : فـَریآد می کرد , همه جآ فریـاد می کرد که مرآ می خوآهد
sayeh
می گویند: خوش به حالت! از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی…! نمی دانند بعضی دردها کمر خم می کنند، نه ابرو…!
sayeh
چی میشد اگه: پشه ها به جای اینکه خونمون رو بمکن، میومدن چربی های اضافه بدنمون رو می مکیدن