صبح از خواب بلند شدم ، بابام چپ چپ نیگام میکنه ، گفتم چی شده می گه اعصابم از دستت خورده حرف نزن ! دیشب خواب دیدم رفتی بیرون 2 نصفه شبه برنگشتی هر چیم به گوشیت زنگ می زنم خاموشه!
مـــن آخرش با یخچال ازدواج می کنم! وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی! وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی! وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی! داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا میکنی! وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و وا میکنی! آخه موجود اینقدر سنگ صبور ! اینقدر محرم؟ اینقدر با حوصله...!
با این وضعی که من میبینم چند سال دیگه دو تا پسر دارن حرف میزنن رضا : علی جون ابرو هاتو خیلی ناز برداشتی علی : قربونت برم الهی ، پیش همون آقا کریم رفتم رضا : کریم ،کدوم کریم ؟ ... علی: بابا کریم بلونده . همون آرایشگره که موهاشو مش استخونی میکنه دو تا دختر دارن حرف میزنن ژیلا : مرجان به اون سیبیل زنونت قسم وقتی لیلا اسمتو آورد می خواستم با چاقودسته شاخیه دو تیکه اش کنم مرجان : ای ول بابا خیلی خانومی ، ولی ولش کن اینها مرام ندارن . سگو نباس با چاقو زد ...
پیشنهاد خوبیه
13 سال و 1 ماه و 9 روز و 3 ساعت و 20 دقيقه قبل


13 سال و 1 ماه و 6 روز و 42 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 24 دقيقه قبل


13 سال و 1 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 7 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 35 دقيقه قبل