غلامرضا
حواسم را به تـــــــو .. حوصله ام را به سیــــگار می سپارم .. دود می شــــوم .. آنقدر غلیظ که سرفه ات می گیرد .. حواسم هست که سرفه ات می گیرد .. حواست هست که دود می شوم ..؟
غلامرضا
"دلتنگی " .. خوشه انگور سیاه است .. لگدکوبش کن ، لگدکوبش کن .. بگذار ساعتی سربسته بماند .. مستت میکند اندوه ..
غلامرضا
بي خودي .. بی خودی هایم را مینویسم .. بی خودی ، های هایم را مینویسم ..
غلامرضا
پرگار .. ساکن ام ..! همچون مرکز یک دایره .. لعنت بر هر چه پرگار ست .. سرگیجه ام می اندازند .. هی میچرخند و میچرخند .. دایره های بسته .. بسته های دایره .. و من همچنان ساکن ام ، ساکت ام .. گویی انگار منتظر یک معجزه ام .. که شاید روزی ، شاید روزی .. دست بکشد از دایره کشیدن .. پرگار ! که شاید دایره ای بکشد نیمه .. با یک روزنه با یک امید فقط یکی .. شاید روزی اصلا مربعی چیزی کشد .. و یا حتی .. چه سرنوشت شومی ست مرا .. وصال آغاز خط و پایانش .. لقاح فرود و صعود نوک پرگار .. می شود زندان من ..
غلامرضا
حرفهایی هست که صدا دارند .. بعضی هم بیصدایند .. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند ..
غلامرضا
برام هیچ حسی شبیه " تو " نیست ! کنار " تو " درگیر آرامشم .. همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم .. برام هیچ حسی شبیه " تو " نیست تو پایان هر جستجوی منی .. تماشای "تو" عین آرامشه .. " تو " زیباترین آرزوی منی .. منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی .. تمام قلب تو به من نمیرسه همینکه فکرمی برای من بسه .. از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه .. همین عادت با "تو" بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه .. یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو .. یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال " تو "
غلامرضا
کـــــــاش !! .. کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست .. خیلــــــــــــی کوتاه ! .. کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬ کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم .. کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم ! .. کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد !! کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت .. کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد .. کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود .. کاش .. فقط كاش ...
غلامرضا
دل تنگم .. منتظر نباش که شبی بشنوی ، ازین دلبستگی های ساده دل بریده ام! که دوست داشتن "تو " را ، در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام! یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کرده ام ! توقعی از تو ندارم! اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور دریا بمان ! هر جور تو راحتی! همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ، برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافی ست ! من که اینجا کاری نمی کنم ! فقط ، گه گاه گمانٍ آمدنٍ تو را در دفترم ثبت می کنم ! همین ..! این کار هم که " نور " نمی خواهد! می دانم که مثل همیشه ، به این حرف های من می خندی! حالا ، هنوز هم وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم ، باران می آید ! صدای باران را می شنوی ؟... دل تنگم ... مي فهمي ؟؟
غلامرضا
نبودن هيچ كس سخت نيست .. فراموش كردن يك " بودن " سخت است ..!
غلامرضا
پروردگارا .. به من قدرت بده در این فرصت حیاتم .. آهی نکشم برای کسی که دلم را شکست ..
غلامرضا
فاتحه می خوانم .. برای رویا های بر باد رفته ام ..!
غلامرضا
تلخ ترین تنهائیست .. وقتی تو به من ، دور ترین نزدیکی .. .
غلامرضا
سکوت سرد میکنم به احتــرام ، آن همه حرفــــ هایی که .. در دلــــم مُـــرد .. .
غلامرضا
رفتنت آرزوهایم را از من گرفت .. جز یک آرزو .. و آن هم خوشبختی تو .. . .
غلامرضا
آنكه ميرود .. ميرود تا نداند كه انتهاي بودنش چه خواهد شد .. شايد داستاني