بدون اراده متولد می شویم، با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم، اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستی های پاک و بی آلایش است. سلامتی همه دوستان ♥
یکی از فانتزیام اینه که با یه دختر فقیر رفیق بشم و باهاش تیریپ ازدواج بریزم ، بعد که فهمید عاشقشم بگه که دختر بزرگترین تاجر ایرانه و داشت منو تست میزد بعد منم ناراحت بشمو رابطرو کات کنم.بعد به پام بیوفته بگه برگرد.منم بگم ( با صدای آلن دلون بخونید ) نه تو به من دروغ گفتی.احساس پاک منو به بازی گرفتی.نمیخوام. اونم بگه نهههه بخدا میخواستم ببینم واقعا عاشقمی یا نه. من : ( با صدای بهروز وثوقی ) آخه آبجی ما کوجا و شوما کوجا.ما بچه پایین شهریم.تو هفت آسمون یه ستاره نداریم.شوما برو جفت خودتو پیدا کن.با من بدبخت میشی. اونم بگه نه من عاشقت شدم.همه زندگیمو به پات میریزم.اگه نیای پیشم خودمو میکشم.با تیغ رگ دستشو بزنه که من میرسم نجاتش میدم و بعدم پدرش میاد میگه پسرم تو باید داماد خودم بشی.اینم سویچ ماشینت.بیا و مدیر کارخونم شو. بعد هوا طوفانی بشه و گرد و خاک بشه منو خانمم توش محو بشیم.
روزی در مدرسه کیف معلمی را دزدیدند . براساس شواهد بدست آمده ، پنج نفر به نام های A ، B، C، D، و E متهم می شوند . این پنج نفر چنین می گویند : A: من کیفی بر نداشتم -- من هیچ وقت دزدی نکرده ام. -- کار D بود . B: من کیفی برنداشتم -- پدرم خیلی ثروتمند است و من خودم کیف دارم -- E میداند دزد کیست. C : من کیفی برنداشتم -- من قبل از شروع سال تحصیلی E را نمی شناختم -- کار D بود . D : من این کار را نکردم -- کار E بود -- A دروغ می گوید که من کیف را دزدیده ام . E : من کیفی را برنداشتم -- B کیف را برداشت -- C حرف من را تایید می کند ، چون سالهاست مرا می شناسد. بعدا اولیای مدرسه با تطمیع توانستند از این پنج نفر اعتراف بگیرند که هر یک از آنها دو جمله راست و یک جمله دروغ گفته است . چه کسی کیف را دزدیده است ؟
یکی از فانتزیام اینه که با یه دختر فقیر رفیق بشم و باهاش تیریپ ازدواج بریزم ، بعد که فهمید عاشقشم بگه که دختر بزرگترین تاجر ایرانه و داشت منو تست میزد بعد منم ناراحت بشمو رابطرو کات کنم.بعد به پام بیوفته بگه برگرد.منم بگم ( با صدای آلن دلون بخونید ) نه تو به من دروغ گفتی.احساس پاک منو به بازی گرفتی.نمیخوام. اونم بگه نهههه بخدا میخواستم ببینم واقعا عاشقمی یا نه. من : ( با صدای بهروز وثوقی ) آخه آبجی ما کوجا و شوما کوجا.ما بچه پایین شهریم.تو هفت آسمون یه ستاره نداریم.شوما برو جفت خودتو پیدا کن.با من بدبخت میشی. اونم بگه نه من عاشقت شدم.همه زندگیمو به پات میریزم.اگه نیای پیشم خودمو میکشم.با تیغ رگ دستشو بزنه که من میرسم نجاتش میدم و بعدم پدرش میاد میگه پسرم تو باید داماد خودم بشی.اینم سویچ ماشینت.بیا و مدیر کارخونم شو. بعد هوا طوفانی بشه و گرد و خاک بشه منو خانمم توش محو بشیم.
یادم نیست دقیقا کجا خوندم این مطلب رو اما واقعا منو متحول کرد .
نوشته بود :
" دختری محجبه گوشه ای تنها و ناراحت نشسته بود و با خدای خودش صحبت می کرد . خدایا من به خاطر ایمان و اعتقادم به تو حجاب را برگزیدم . اما پس از آن مورد ظلم بی حجاب ها و پسران بد نظر قرار گرفتم . می بینم دختران و پسران با هم ارتباط دارند اما شرایطشان از من بهتر است . خدایا صبری به من عطا فرما تا در راه تو استوار بمانم .
ندایی از جانب خدا شنید که ای دختر پاکدامن تو از برترین بندگانی و این از برای تو کافی است . همانا به آن بیندیش که افراد بدحجاب مانند میوه های کال و خراب یک درخت هستند . میوه های خراب میوه های روی زمین افتاده و میوه های کال میوه های پایین شاخه ی درخت هستند . رسیدن به این افراد کاری آسان است . اما میوه رسیده و با ارزش این درخت در بالاترین شاخه ها قرار دارد و برای رسیدن به آن رنج و سختی لازم است .هر کس این رنج و سختی را متحمل شود ، بدان ارزش این دختر را دارد .
ای دختر با حجاب به وجود خودت اعتماد داشته باش و بدان تو لایق بهترینی ."