S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
می بینی ای لحظه های خالی از احساس تهی می بینی که چه صدای خرد شدن دست های خزان شده اش در دست های “تنهایی” کسل آور است و تو را نیز بی رمق می کند آه ، پس او چه گوید ؟
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد ، گاه از دو روزنه ی رخسارم گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب هایم ، گاه در باز دمی اندوهناک که با زحمت از قفس آزاد شده و پایانش خدا را شکر می گویند و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی رسید مگر ، “تنهایی” ، “تنهایی” ، “تنهایی”
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
غروب غمهایت را به هر قیمتی خریدارم ، اگر همدم شبهای تنهایی من باشی
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
در غریبانه ترین لحظه ی تنهایی خود چشمهایم را که در آن دریایی از محبت موج میزند به تو خواهم بخشید تا هیچ گاه به پاکی احساسم شک نکنی
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
هفت شهر عشق ، شهر اول : نگاه و دلربایی ، شهر دوم : دیدار و آشنایی شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی ، شهر چهارم : بهانه ، فکر جدایی شهر پنجم : بی وفایی ، شهر ششم : دوری و بی اعتنایی شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهایی
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
زندگی چون قفس است ، قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است دم غفلت آن زندان بان و سپس بال و پر عشق گشودن ، بعد از آن هم پرواز
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل تنهایی مان
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر / به مرام تو گرفتار و به یاد تو اسیر . . .
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است . . .
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است گوش کردن نیست ، درک کردن است دیدن نیست ، احساس کردن است جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است حتی تنها . . .
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
کفرم را که در می آوری ، ایمانم به عشق بیشتر میشود !
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
این محبت الهی ست صبح چشم بگشایی و یادت بیاید دوستی داری آبی تر از آسمان ، زلالتر از شبنم و روشنتر از صبح . . .
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
دلم یک آلزایمر خفیف می خواهد آنقدر که یادم نرود به نفعم است که به چند زبان زنده ی دنیا سکوت کنم . . .
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
صدایت نمیکـــــنم که برگـــــردی مهــــــم باشم خودت برمیگردی . . .
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
اگر میداد لیلی کام مجنون … کجا افسانه میشد نام مجنون …؟