shahab
شنیدم یه زنبوری داشت با یه بوته گلی درد و دل میکرد بهش گفت که خارا اذیتم میکنن واسه شهدتو مکیدن گله بهش گفت پس بشین رو غنچه هام تا راحت با مرگ من تو جون بگیری
shahab
دلم تنگه برای آن دو چشم کهربایی که مرا میکشت خواهی نخواهی
shahab
در خوابم دیدم آسمان گمشده اما تعبیرش را ندانستم از مادربزرگم پرسیدم با لهنی شیرین گفت پسرم راستی فلانی کجاست؟