@Roham شهید مصصفی چمران مدیر مدرسه جبل عامل در بیروت بود.ماهی یک بار بچه های مدرسه را جمع می کرد،می برد زباله های شهر را جمع کنند.می گفت:"هم شهر تمیز می شه،هم غرور بچه ها میریزه."
@گـلـپــری شهید حسن باقری فرمانده لشگر بود،هیچ وقت به طرح های قبلی اکتفا نمیکرد،در همه حال تفکر می کرد همه جوانب را می سنجید،بعد از مشورت یک طرح جدید می ریخت.گویی سال ها دانشجوی دانشگاه افسری بود.
@فاطیما قدم بر مي داريم براي رضاي خدا ، قلم بر مي داريم روي کاغذ براي رضاي خدا، حرف مي زنيم براي رضاي خدا، شعار مي دهيم براي رضاي خدا ، مي جنگيم براي رضاي خدا، همه چي همه چي خواست خدا باشد که اگر اينطور شد در همه حال پيروزيم و شکست معنا ندارد"شهید همت..
@هسツی شهید ابراهیم همت از روزنامه گاردین آمده بودند باهاش مصاحبه کنند.شنیده بودند که یک ایرانی رتبه اول دانشگاه تورنتو کانادا را به دست آورده.عکس او را چاپ کرده بودند در روزنامه،در آن مصاحبه گفته بود:"باید به ایران برگردم و به ملتم خدمت کنم،مدیون آنها هستم."
@persianboy شهید مهندس حسن آغاسی زاده برای سنگر فرماندهی غذا برده بودند اما غذا به خودش نرسید.اول نیروهاش را غذا داد بعد رفت آشپزخانه و گفت:"خسته نباشید!یه کمی آب قیمه برایم توی کاسه بریزید." آشپز گفته بود:"مگر غذاتان را نیاوردند."گفته بود:"من دوست دارم نان و آب خورش بخورم.اینها بهتر است ،آبهای خورش هم اسراف نمی شود."
@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 شهید ابراهیم همت از وقتی این ظرف های تفلون را خریده بودند چند بار به همسرش گفته بود:"یادت نره فقط قاشق چوبی بهش بزنی."دیگه داشت بهش بر می خورد با دلخوری گفت:"ابراهیم!تو اینقدر خسیس نبودی!"زود جواب داد:"نه،آدم تا اونجا که میتونه باید همه چیز رو حفظ کنه.باید طوری زندگی کنه که کوچکترین گناه و اسرافی نکرده باشه."
@Glee شهید حسن امیری من که دارم می شورم،بذار از بقیه هم شسته شود.اینطوری پودر و آب کمتری مصرف میشه.لباس های بچه ها را جمع می کرد با لباس خودش می ریخت داخل یک پلیت حلبی،بعد هم آب و پودر .با یک چوب می ایستاد بالای سرش و هم می زد.بعد از شستن هم حسابی می تکاند و آویزان می کرد که چروک نشه.
@Roham و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خويش را از كسی دريغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سؤاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، يا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. اين لذت بزرگترين پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد "شهید مصطفی چمران"
@♥ tannaz ♥ شهید علی صیاد شیرازی جلسه که تمام شد،صداش کردو گفت:"جلسه امروز همه اش اداری نبود،حرف و کار شخصی هم بود.هر چقدر بابت پذیرایی هزینه کردید،بنویس به حساب من."
@گـلـپــری شهید محمود کاوه توی بیمارستان بستری بود.مجروح شده بود.همه اقوام و دوستان آمده بودند ملاقات.مادرش که می خواست بره خونه،دوستش به راننده گفت که مادر ایشون را برسونید.جلوی همه بدون هیچ ملاحظه ای گفت:"مادر،این ماشین بیت الماله،اگه می خواهید برید خونه،خودتون برید."
شهید منوچهر مدق لباسهاش جای وصله نداشت اما تمیز بود و مرتب.وقتی چاره ای نداشت و باید می انداختشان دور،دکمه هاش رو می کند و می گفت:"بالاخره یه جایی به درد می خوردند."
جالب بود ممنون
15 سال و 1 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 51 دقيقه قبل