@♥♥ دنيا ♥♥ دوست من، مرا مجازی نخوان! همه ما که تا دیروز فقط یک کاربر مجازی محسوب می شدیم، امروز یک دوست حقیقی هستیم که هم یکدیگر را با تمام وجود احساس می کنیم و هم حس خود را به طرف مقابل منتقل. می دانی چرا؟ پاسخش ساده است؛ چون این یک قاعده است که هرگاه یکی از اعضای بدن، به دلیل نارسایی اجزای دیگر را همراهی نکند، قدرتش بین اجزای دیگر تقسیم می شود... پس به فضایی که در آن، چشمها قدرتشان را به قلبها بخشیده اند بی انصا[!]ت اگر بگویی مجازی! فضایی که حقیقی تر از دنیای واقعیست....... از این روست که برای غم او، هم تو اشک میریزی و هم من... و برای رفتنش هم تو دلگیر می شوی و هم من!
پورياجان درسته كه توي اين دنياي مجازي با قلبمون با هم در ارتباط هستيم ولي حتي در دنياي حقيقي هم وقتي يكي از اعضاء بدن از كار مي افته بقيه اعضا به فعاليت خودشون ادامه ميدن اينجا كه ديگه دنياي مجازيه. اگه ميخواستيم غير از اين باشيم تا حالا نسل انسان منقرض شده بود.
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!! عاری از عاطفه ها ... تهی از موج و سراب ... دورتر از رنگ و ریا ... خالی از هر چه فراق !!! من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من دلم تنگ خودم گشته و بس ...! من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ...
اسمش را می گذاریم دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد وقت می گذارد برایم، وقت می گذارم برایش وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود مطمئن می شوم که حقیقیست هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم، من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد... (روي سخنم به تمامي دوستان مجازيم)
@نادر(Kamyab) خداحافظ ای شعر شبهای روشن //خداحافظ ای قصه عاشقانه //خداحافظ ای آبی روشن عشق //خداحافظ ای عطر شعر شبانه// خداحافظ ای همنشین همیشه// خداحافظ ای داغ بر دل نشسته// تو تنها نمی مانی ای مانده بی من// تو را می سپارم به دلهای خسته //تو را می سپارم به مینای مهتاب// تو را می سپارم به دامان دریا// اگر شب نشینم اگر شب شکسته //تو را می سپارم به رویای فردا// به شب می سپارم تو را تا نسوزد// به دل می سپارم تو را تا نمیرد// اگر چشمه واژه از غم نخشکد// اگر روزگار این صدا را نگیرد// خداحافظ ای برگ و بار دل من// خداحافظ ای سایه سار همیشه// اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم// خداحافظ ای نوبهار همیشه
هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند، خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند،