*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
خونمونو مثل دسته گل خوشگل و تمیز کردم ...
♥♥ دنيا ♥♥
از شکاف دامن البرز بالا رفت. وز پی او، پرده های اشک پی درپی فرود آمد.» بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رویا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها. شعله های کوره در پرواز، باد در غوغا. شام گاهان، راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، باز گردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر.

13 سال و 7 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 16 دقيقه قبل
13 سال و 7 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 13 دقيقه قبل