♥♥ دنيا ♥♥
کنار خیابان نشسته و نظاره گر روزمرگی آدمها بود. پاهایش را در آغوش گرفت تا گرما را حتی برای لحظه ای به دام بیندازد. چقدر دلش آغوش گرم و امن میخواست. دلش بوسه میخواست یا حتی نوازشی از عشق. کاغذ و قلمی بیرون آورد و نوشت. میخواست تمام کینه های جا خوش کرده در وجودش را بیرون کند. مخاطبی نداشت اما تصورات خود را گوشه ای از ذهنش جمع کرد و اینگونه نوشت: نمیدانم مقصر که بود.من؟خدا؟ یا تویی که هرگز ندیدم... نمیدانم شاید هم رفتنت از روی عشق بود، مادر. شاید خیابان مامن امن تری برای کودکی هایم بود که مرا به دستان او سپردی. دنیای من فقط در خودم خلاصه میشود و تصویری خیالی از تو، که در شبهای تنهایی غصه هایم را آرام در گوشش زمزمه میکنم. سخت است تصویری از جنس کاغذ مادرت باشد، اما من بارها و بارها این طرح تهی از روح و عشق را در آغوش گرفتم و با لالایی خیالی اش،کابوس های شبانه ام را فراموش کردم. میبینی مادر،نداشتنت مرا شکست.اما هنوز هم دلم برایت تنگ میشود. و هرروز در این خیابان انتظارت را میکشم. دخترک قلم و کاغذ را کنار گذاشت و خیره ی آسمان
این ارسال را بازنشر کرده است.
مرسی مهتاب جان. شما چطوری؟
13 سال و 9 ماه و 22 روز و 55 دقيقه قبلدنیا جان تو قبلا حواس پرت نبودی، چی شده این یکی دو روزه اینجوری شدی؟؟؟؟ نکنه خبراییه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!
13 سال و 9 ماه و 22 روز و 54 دقيقه قبلپوريا چرا حرف در مياري
فقط الان حواسم يه لحظه پرت شد
خووووووووووووو مگه چيه 
13 سال و 9 ماه و 22 روز و 52 دقيقه قبلخوو پ هیچی. فکر کردم خبراییه
13 سال و 9 ماه و 22 روز و 51 دقيقه قبل
حالا اكشششالي نداره 

13 سال و 9 ماه و 22 روز و 49 دقيقه قبل