ي جُك بگم بخنديد: (البته اينو ي پسر گفته) یه بار رفته بودم دریا شنا کنم متاسفانه اب مایو مو برد دیگه دیدم همه جا خلوته تا پلاژ هم راهی نیست سریع بدو بدو دویدم طرف پلاژ یهو دیدم یه دختره اون گوشه نشسته داره کتاب میخونه منم دیدم یه سطل بزرگ افتاده بود رو زمین جلو خودم گرفتم رفتم سمت پلاژ دختره منو دید گفتم حواسشو پرت کنم پرسیدم دختر خانوم شما چه کتابی میخونید گفت فلسفه گفتم فلسفه یعنی چی؟ گفت :ثابت کردن چیز های که ما فکر میکنیم وجود داره ولی در حقیقت وجود نداره گفتم:میشه یه مثالی بزنید گفت:همین سطلی که شما جلو خود گرفته اید شما فکر میکنید سطل ته داره ولی نداره...
@Diba (مادربزرگ) لعنت به ساعتهایی که جلو نمیروند، خواب می مانند ، کار نمی کنند ، کوک نمی شوند ، عقب می مانند ، و از رفتن خسته میشوند این بلاها از وقتی به سر ادم میاد که منتظر کسی باشی که دوسش داری...






12 سال و 11 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبلذبيح دلت بسووووووووووووووووززززززززززززه


12 سال و 11 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل




12 سال و 11 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 19 دقيقه قبلدل من نمیسوزه سنگیه
پس ايشالا زلزله بياد ريزش كنه
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 7 دقيقه قبلکسیو ندارم که خراب بشه
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 4 دقيقه قبل