دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

♥♥ دنيا ♥♥

\\\\\\\"ﺯﻥ\\\\\\\" ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﭘﺎﯼ ﻋﺸـﻘﻢ ﻧﺎﯾﺴﺘﻢ!ﻣﻦ ﺍﺯﻗﺒﯿﻠﻪ \\\\\\\"ﺯﻟـﯿﺨﺎ\\\\\\\" ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ. ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺸﻘﺖ رﺍﺟﺎﺭ ﻣﯽﺯ... درباره »
♥♥ دنيا ♥♥
زن - مجرد
امتیاز: 18287

دنبال‌شدگان

(1645 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1013 کاربر)

گروه‌ها

(17 گروه)

بازدید

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

نتم قطع شده بود

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

سلااااااااااااااام

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

تو بهترين شرايط هم حالمو بهتر ميكني

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه تا حالا شده تا حالا شده

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ميخواستم واستون ي داستان خيلي زيبا براتون بزارم ولي متأسفانه اين سايت لعنتي محدوديت كاراكتر داره آخه اين چ وضشه چرا مسئولين رسيدگي نميكنن

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ديلينگ ديلينگ ديلينگ ديلينگ آلارم معده آغاز ميشه

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

سلااااااااااااااااااااااام من اووووووووووومدددددددددددددممممم

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ناهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

وااااااااااااي من سلاااااااااااااام نكردم خاك به سر دشمنام سلاااااااااام عرض كردم

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

واااااااااااااااااااااااااي تصادف شد

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ناهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

چ خوبه آدم دوستاي خوب داشته باشه

♥♥ دنيا ♥♥
3.jpg ♥♥ دنيا ♥♥

@عدس پلو !(خندون دنبالر) باز تو شلوارتو همينجوري انداختي و رفتي

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

وقتی زری حامله شد.... زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: