در آینه مردی دارد بغض می کند بیایید بغلش کنید پشتش را بمالید به او بگویید همه چیز درست می شود دلش می خواهد کمی دروغ بشنود آینه را پایین تر نصب کنید گمانم دیگر به زانو در آمده (تا حالا از اين پستا نذاشتم جوگير شدم )
زندگی مرا بارها درهم کوبیده
چیزهایی دیدم که هیچگاه نمیخواهم دوباره ببینم
اما از یک مسئله مطمئنم
هرگز روی زمین نخواهم ماند
همیشه بلند خواهم شد
هرگز و هرگز و هرگز تسلیم نخواهم شد
خانه ای خواهم ساخت
که در و پنجره اش قفل شود
تا کسی بی اذن من داخل خانه نشود
میهمانم قدمش بروی چشمم، لیکن
آنکه از خانه بخواهد دل بدزدد هرگز
من دگر پیر شدم
خسته…
زمین گیر شدم
پای رفتن به سراغ دل خود را هیچ ندارم، هرگز
با دلم بازی بس است
این چراغ آخر است
بگذارید تک و تنها به خودم فکر کنم
بنویسم و مرور فکر خویش
خاطرات تلخ و ریش
دفتری با برگ کاهی از همه رنج دلم
دل خونین، بغض خسته، فکر رنجور ای خدا…
درد دارم بخدا…
از همه رهگذارن…
از همه آنان که با نامهربانی میروند…

اينقده خوب بود 
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 17 ساعت و 21 دقيقه قبلتو همیشه از دوست شانس میاری. نمونه ش خود من
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه قبلسلام
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلآره والا بتركه هر كي نتونه ببينه
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلآره کور بشه چشم حسود
13 سال و 5 ماه و 1 روز و 17 ساعت و 4 دقيقه قبل