ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
کاش دفتر خاطراتم چراغ جادو بود تا هر وقت از سرِ دلتنگی به رویش دست میکشیدم تو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی !
ُُُshakib
دلتنگت می شوم و چشمانم را روی هم می گذارم بلکه یادت را فراموش کنم . . . تو بگو دلکم مگر می شود یک دنیا را فراموش کرد ؟
ُُُshakib
برای معنی دلتنگی احتیاج به این همه کلمه نیست ؛ دلتنگی یعنی تو نیستی !
ُُُshakib
می بینی هوای دلتنگیم را ؟ نسبت عجیبی دارد با زاویه ی نگاهم ! در دسترس چشمانم که باشی هوا خوب است دور از دسترس نشو که باران می گیرد . . .
ُُُshakib
دلتنگى نام دیگر مرگ است وقتى دور از هم اشک میریزیم ؛ طناب بلند فاصله دور گردن هر دویمان میپیچد و نگاهمان به دورترین افق مى افتد ، آنگاه فاصله ارتفاعى ست که زیر پایمان خالى میشود . .
ُُُshakib
هوای تو بی هوا می آید و دلتنگ میکند ! ::
ُُُshakib
حماقت یعنی : من انقدر میروم که تو دلتنگم شوی ! خبری از دلتنگیه تو نمیشود برمیگردم . . . ! چون دلتنگت میشوم . . . ::
ُُُshakib
دلتنگ که باشی از آسمان سنگ هم ببارد باز هم جایش خالیست ، باران که جای خود دارد !
ُُُshakib
خوش به حال پرنده ها ، دلشان که تنگ شود پر میزنند پیش هم . . .
ُُُshakib
یادم می آید گفته بودی ساده و کوتاه نویسی را دوست داری ! تقدیم به تو . . . ساده و کوتاه تنها همین ۲ کلمه : برگرد ، دلتنگم . . . ::
ُُُshakib
از خلاصه ی روز های انتظار که میدانم حوصله به خرج نمی دهی تا تمامی حرفهایم را بشنوی ! فقط این را میگویم : دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده است که اگر ببینی شاید نشناسی . . . !
ُُُshakib
حوصله خواندن ندارم ! حوصله نوشتن هم ندارم ! این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم می شود نه با نوشتن . . . دلم تو را می خواهد ! ::
ُُُshakib
جقدر خوب مبشد تو اوج دلتنگی که زانوتو بقل کردی و تکیه زدی به دیوار ، میومد بالای سرت و سایه ش رو تنت نقش می بست ، همونی که دلیل دلتنگیته !
ُُُshakib
آدم عشقشو یادش نمیره ! فقط یاد میگیره راجبش کمتر حرف بزنه ، بهش کمتر فکر کنه ، دلش کمتر تنگ بشه ! ::