دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ُُُshakib

ُُُshakib
مرد - مجرد
امتیاز: 4754

دنبال‌شدگان

(1175 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(379 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

ُُُshakib
b5cd8bb4ab0c45f5e018ab235339285a-425.jpg ُُُshakib

غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"

ُُُshakib
ُُُshakib

اخرین نگاه تو. اولین غم من است

ُُُshakib
ُُُshakib

ارزوهایت را در اسمان جستجو کن محبوبت ان را به تو خواهد داد

ُُُshakib
ُُُshakib

عشق را از کویر بیاموز که دریا بودنش را به افتاب بخشید

ُُُshakib
ُُُshakib

عشق کلامی نیست که کهنه شود یا بپوسد عشق ایین مقدسی است که همواره به جا می ماند

ُُُshakib
ُُُshakib

نزدیکترین به نو کسی است که وقتی چشمانت را میبندی میتوانی او را ببینی

ُُُshakib
ُُُshakib

بمیرد انکه غربت را بنا کرد ..ترا از من مرا از تو جدا کرد

ُُُshakib
ُُُshakib

مجنون را به محاکمه عدل بردند گفتند توبه کن.گفت خدایا عاشقم عاشقترم کن

ُُُshakib
ُُُshakib

ﻣﺤﻠﻤﻮﻥ " ﭘﻮﺳﺖ ﭘﺴﺘﻪ " ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻪ ﮐﯿﻠﻮﯾﯽ 10 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻪ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﯾﻪ؟؟؟ . . . . . . . . ﻣﯿﮕﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﭘﺴﺘﻪ ﻫﺎ ﮐﻨﯽ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺟﻠﻮ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ، ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﻧﻤﮏ ﺑﺰﺍﺭﯾﻦ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﺘﻮ ﻧﻤﮏ ﺑﺰﻧﯿﻦ ﻭ ﺑﻤﮑﯿﻦ ! ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺁﺷﻐﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﮑﺮﮐﻨﻦ ﭘﺴﺘﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻦ ! ﻓﮑﺮﺧﻮﺑﯿﻪ ﻫﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ ﻧﻪ؟؟

ُُُshakib
ُُُshakib

خدایا من خودم برات یه جعبه سیب میخرم ... دیگه زشته ، بسه دیگه ، بیا با هم دوس باشیم . روی همدیگرو ببوسیم ! حله ؟؟! بیایم بهشت

ُُُshakib
ُُُshakib

هفت شهر عشق شهر اول : نگاه و دلربايي شهر دوم : ديدار و آشنايي شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم : بهانه، فکر ،جدايي شهر پنجم : بي وفايي و بی خیالی شهر ششم : دوري و بي اعتنايي شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي

ُُُshakib
ُُُshakib

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد

ُُُshakib
ُُُshakib

میان قلب من عشق تو پیداست لبانت مثل گل خوشرنگ وزیباست مشو غمگین اگر ازهم جداییم که بی رحمی همیشه کار دنیاس

ُُُshakib
ُُُshakib

من یه غلطی کردم قضیه فانتزی و افقو واسه بابام تعریف کردم حالا هروقت ازش پول میخوام میره تو افق محو میشه

ُُُshakib
ُُُshakib

ﺩﺭ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮ ﺣﮑﺎﮐﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ، ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﺪ! ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﻫﺎ ﭘﯿﮑﺮ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ! ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ، ﺧﻮﺷﺮﻭﯾﯽ، ﻗﺪﺭﺕ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ، ﺍﺩﺏ، ﻧﺠﺎﺑﺖ