شاپورخان
چــه کــردي با مــن !!؟ کــه اين روزهــا... تــو را ديــگر فقــط به انــدازه يــک اشتــباه مي شنــاســم !!
شاپورخان
بــي شعــوري يعنــي.. واسه ثابــت کــردن با حــال بودن ، جلــوي چــند نــفر غريبــه دوستــتو خــراب کني به همــين راحــتي...
شاپورخان
وقتــي به جاي عــزيزم بهم ميگي عــزيز يعني يه عــزيز بي صاحـب عــزيزي که هنوز عــزيزه ولي مال تو نيــست شنيــدنش که درد داره گفتنــشو نمي دونــم ...
شاپورخان
ليــاقــت ميخــواهد... بــودن در قلــب دختــرکي که تمــام دنــيايش ، حــرف هاي نــزده اش است...!!!
شاپورخان
در تــو هيــچ اتفــاقي نيفتــاده همــه ي اتــفاقــات در منــند که مي افتــند مــثل تــو کــه از چــشم من افتــادي
شاپورخان
هزار بار گفته ام اگر قدرتش را نداري مرد باشي دورِ سه چيز را خط بکش .زن عشق مستي .
شاپورخان
نيت ميکنم و صدايت ميکنم با جواب تو فال ميگيرم اگر گفتي "بله " روز خوبي خواهم داشت اگر گفتي "جانم " تمام خوبيها را براي تو ميسازم ...
شاپورخان
چـقـدر بـالايـي چـقـدر پـايينـَم نــميــرســد دسـتـم بـه دستــهـايــت... مخاطبِ خــاص دارد : خـــــــــــــــــــــــُدا ...
شاپورخان
شايــد تـــــــــو هياهـوي قلبـم بـاشـي ! شنيـده نمـي شوي امـا مـــــن، تـو را نـفس مـي کشم ...
شاپورخان
نازنينـــــــــــــــــــم ! بي تو اينجا نا تمام افتاده ام پخته اي بودم که خام افتاده ام گفته بودي تا که عاقلتر شوم آه ، مي خواهي مگر کافر شوم من سري دارم که مي خواهد کمند حالتي دارم که محتاجم به بند کاشکي در گردنم زنجير بود کاشکي دست تو دامنگيربود عقل ما سرمايه دردسر است من جهان را زير وبالا کرده ام عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام من دگر از هر چه جز دل خسته ام عهد ياري با دل دل بسته ام بر لب تو خنده مجنوني ام خنده تو رنگي از دلخونيم ...