شایان
كاشكي بين دل ها غصه ها مردانه قسمت مي شدند...
شایان
میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم....آخر باید من به این بیگانگی عادت کنم...
شایان
خسته ام از این زندان که نامش زندگیست...
شایان
پاهایم راکه درون آب میزنم ماهی ها جمع می شوند..انگارآنها هم میدانند عمری طعمه روزگاربوده ام...تنها
شایان
وقتی خاک کوچه،شوق کودکی میاره..
شایان
وقتی نم نم بارون از روزای رفته میگه....وقتی قطره اشکی از دلی شکسته میگه....
شایان
غروبا چه دلگیره....برو غروب اینقدر دلمو نگیر
شایان
هنوز نبودنت را یاد نگرفتم.....
شایان
روزگار نبودنت را برایم دیکته کرد..وباز هم نمره من می شود صفر....
شایان
ارزش قطره هاي باران را گلهاي تشنه ميدانند و قدر دوستان خوب را دلهاي تنگ...tnx az sami
شایان
هوس کرده ام که خوب نباشم شاید که حالم را بپرسی....