شایان
تاروپود تنم را پوساند عشق ......
شایان
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد .. در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد ..آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد ..آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد...
شایان
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم.........
شایان
هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم...
شایان
کسی را میخواهم نمییابمش ...میسازمش روی تصویر تو...
شایان
باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است .
شایان
برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬ دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…
شایان
عشق درد سری است که باید برای فراموش کردن آن عشق تازه ای را پیدا کرد...
شایان
هرگاه شادم یاد تو غمگینیم می کند. هرگاه غمگینیم یاد تو شادم می کند.. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند…
شایان
در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما.....
شایان
به تو عادت کرده بودم.. اي به من نزديک تر از من ...
شایان
چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ..
شایان
در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام ...