شایان
روي دردهايم نشانه ميگذارم تا كه يادم بماند خداوند كجا دستهايم را گرفت ....
شایان
میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم....
شایان
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند...
شایان
حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سخت تنهایی.....
شایان
روزگار اما وفا با ما نداشت ،طاقت خوشبختی ما را نداشت....
شایان
وای از آن شب زنده داری تا سحر، وای از آن عمری كه با او شد به سر...
شایان
دلم را شکستی بیصدا........
شایان
چشمام خیلی دوستدارم ، تا وقتی منتظره....
شایان
شبهای تلخ گریه....کاشکی بودی می دیدی....
شایان
تا کی باید گل بچینم ،بعد اون را پر پر کنم.....
شایان
آخه من هیچی ندارم تا نثار تو کنم....
شایان
تو دوست خواهی ماند حتی اگر سختی راه چشمانت را از من دور کند......