شایان
چرا دنيا با تمام وسعتش مرهمي براي درد من نداشت...
شایان
تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم ...تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم ، تنها ترین باشی . . .
شایان
سايهگاه شبهاي تنهاييام را از دست دادم ...
شایان
تاروپود تنم را پوساند عشق ......
شایان
وقتي به چهره اش نگاهم افتاد..از ياد رفت آرام و قرار دلم...
شایان
تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
شایان
لحظه های خسته ام را بی نگاهت رنگ نیست...
شایان
فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای ..کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن
شایان
دراین دیار خسته کش دیگر بریده نفسم هر چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم ...
شایان
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد .. در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد ..آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد ..آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد...
شایان
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم.........
شایان
هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم...