....
امروز از صب باز این تو دهنمه / هله گلسین هله گتسین آرالیخدا سوز اولماسون
shahrzad
خبری نیست از سر پرواز مرغان دریایی/ بر بالای سنگهای سفید پوشآلی/ آتشهای نیمه جان،رخنه میکنند در تن سنگ ها/ گویی دودی خفیف،شعله میگیرد در میان ابرها /شب را به هنگام آمدن مرغان/ تا به سحر چه انتظارهاست که کشیدم من در خواب /از آمدن تو گویی هر شب /چه عمیق سفر میکنم من به مرداب /خبری نیست از سر پرواز مرغان دریایی/ بر بالای سنگهای سفید پوشآلی / رؤیاهایمان همه رفته بر باد/ گویی هیچ نبود از ما در یاد/ خبری نیست،نه دیگر هیچ خبری نیست...
shahrzad
خاطراتم کز میخورن کنار شعمی که با نفسم شعلش به لرزه میفته
کنار همهٔ این تاریکیهای روزانه نگاهم دووم نداره
باید دونست،باید گفت، شایدم باید رفت...
shahrzad
چشمای من حلقهای از رستنیها شده, یک آدرس کا[!]ت ،گفتها زیاده
....
گاهی لذت اینه که توی استکانی که همیشه چای می خوری، مشروب بریزی
....
تو تصور کن که من نوشتم و تو هم لایک کردی / بعدش؟؟
shahrzad
اینجا دنیایست که او گفت از زنان میترسم
shahrzad
اون دختر قصهها سرش را روی بالشتی از پرقو میگذاشت و اون دخترک ساده روستایی سر بر بالشتی از پر کلاغ
shahrzad
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
....
توسط موبایل
وای! این داستان منو کجا داره می بره؟؟؟؟
shahrzad
من خسته تر از آنم که به این بیاندیشم که صبح را چطور با یک چای داغ شروع کنم!
میفهمم!
15 سال و 5 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 25 دقيقه قبلمنو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
15 سال و 5 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 11 دقيقه قبلداداشمی