shiva
من که گفتم اين بهار افسردني است / من که گفتم اين پرستو مردني است
من که گفتم اي دل بي بند و بار / عشق يعني رنج ، يعني انتظار
آه عجب کاري به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل . . .
*
shiva
من و تو از تبار بی کسانیم / در این غوغا چه کس را کس بدانیم کسی نشنید فریاد کمک را / کمک کن تا برای هم بمانیم . . . *
shiva
نگاهی کرد و در به در کرد ، یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد
شکستی خورد و آمد تا بماند ، ولی من رفته بودم ، او ضرر کرد . .
shiva
خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن به نگاهی ، به پیامی ، سخنی شادم کن ! *
shiva
تو رفتی و من شدم لحظه شمارت / دو قطره اشک مانده یادگارت
اگر برگشتی و من را ندیدی / بدان که مرده ام از انتظارت . .
shiva
آن شب که شد زندگی ما آغاز ، آغاز شد افسانه این سوز و گداز دادند به ما دلی و گفتند بسوز ، دیدند که سوختیم گفتند بساز . . .
shiva
گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم. ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم
shiva
راز دل با يار محرم هم نبايد باز گفت / روزي آن محرم اگر بيگانه شد تکليف چيست ؟
shiva
يک نفر امد قرارم را گرفت / برگ و بار و شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاران بود ، حيف / باد پائيزي بهارم را گرفت اعتباري داشتم در پيش عشق / با نگاهي ، اعتبارم را گرفت عشق يا چيزي شبيه عشق بود / آمد و دار و ندارم را گرفت . . .
shiva
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام كاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن شماست نه زمان و مکانی که به آن وابسته اید.
shiva
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
shiva
هنوز هم هستند دخترانی كه تنشان بوی محبت خالص می دهد.. بكرند... نابند... احساساتشان دست نخورده است ، لمس نشده اند ، تحقیر نشده اند ، آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! كمیاب اند !پاك اند ! روزی كه قرار می شود كنار گوش كودكی لالایی بخوانند ، شرمشان از نام " مادر " نمی شود ! و زیر آغوش همسرشان ، چشمانشان را نخواهند بست كه با رویای دیگری سر كنند...
shiva
شبها زغم دوری تو خواب ندارم فکری به حالم کن از بس زغم دوری تو گریه نمودم چشمم به صدا آمد و گفت آب ندارم
shiva
اشک هایم گونه هایم را می سوزانند...داغ داغند....داغ...بی آن که بخواهم بغضی چون پنجه های مردی قدرتمند گلویم را میفشارد... در خود مچاله می شوم...دست هایم به شانه هایم چنگ می زنند...سرم را در خود فرو میبرم...و زانو هایم را درونم حبس می کنم...ناگهان به دستانی می اندیشم که کاش مرا در خود کشد...انگشتانی که درون موهایم سر بخورد...آغوشی که داغ اشک هایم را مرحم باشد...بوسه ای داغ بر روی گلویم تا پنجه های این بغض سوزان را رها کند......اما هیچ....هیچ.....هیچکس.....هیچ......