sima
دلــــ♥ــــم برای لمس نگاهت سخت دلتنگی میکند ...
sima
قرار بود دست ِ خدا بر سَر ِ مان باشد ... ولی خدا دست به سَر ِ مان کرد ..
sima
بی تو با خدا شده ام روزه می گیرم نماز می خوانم دخیل می بندم به هر امامزاده ی پرت و دور شاید که بیایی ..
sima
باران تمام شد حالا می توان نشست و برای آنانکه دیگر بهانه ای نیست برای آمدنشان گریست ......سلام
sima
خوب شد در گیر و دارِ رفتنت یک "عکس" از خودت جا گذاشتی حالا تو نیستی و من مؤمنی شدهام برای خود نماز میخوانم،دعا میکنم همه رو به قبله اما من بر "عکس" عزیزِ من اگر کسی گفت که بوی مهر میدهی تعجب نکن بدان شاعری تو را به سجده نشسته است...
sima
یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست چه بنشینی، چه بروی....« مخاطب خاص »
sima
خدایـــــــــــا دخـلـَم با خرجـم نمیخواند...کم آورده ام صبری که داده بودی تمام شد ولی دردم همچنان باقیست!!! بدهکار قلبم شده ام میدانم شرمنده ام نمیکنی باز هم صبـــــــر میخواهم...
sima
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند ! اما … از چشـــــم هایشان معلوم است ؛که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ، گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته …
sima
با من بمـــان کـــــه ماندنـــت نـــاب تــرین حسِ مانـدگــــارِ ایـــن روزهـــــای من اســت ...
sima
نفس نمي کشد هوا ، قدم نمي زند زمين... سکوت مي کند غزل ، بدون ِ تو يعني همين..
sima
آرام باش، توكل كن، تفكر كن، آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی كه زودتر از تو دست به كار شده اند...
sima
ســـر ِ میــ ـــز من و تـــو رو بہ روے هـــ ــــم ; دلــــم مے خواهــ ـــد با شیریـــ ــنے ِ نگـــآهتـــ ـــ سر بکشـــ ـــم قــهـــوه تلـــخ ِ خستگے ام را و با لقمــ ــہ ے محبتـــے کہ برایم مے گیـــ ــرے دلــــم را سیــ ــر کنـــم از ضعفـــ ِ همـــہ ی دلتنگـــے هــ آ ...
sima
عبـــــــــــــــور، یعنـــــی: لحظه هایـــی کـــــه می روی؛ ســـــــ...ـــال هایی کــــه می مانــــم...
sima
ســــاده نوشتن چون ساده زیستن زیبــــاست پس ســــاده می گویــــم " فراموش شدنــــی نیستــــی " به همیــــن سادگــــی !!!
sima
بـــرای دختــــرم آرزوی خوشبختــــی می کنــــم مــــــادرم هم برای من آرزوی خوشبختــــی کرده بود و مادرش هم برای مـــــادرم! نا امیــــــد نیستــــــم؛ یک روز عاقبت، دختــــــری از نسل مــــــا خوشبخت خواهــــــد شد!