Sina
عشق گفت من را : صدایش کن ، دل گفت : من را فدایش کن ، خواندمش ، فدایش کردم ، نشنید ، ندید ، عقل گفت : حق با من بود ، رهايش کن . ...
Sina
جدایی دستها را هرگز جدایی قلبها ندان چون قلبها همیشه به یادهم هستند...
Sina
زمان هیچگاه درد رو دوا نمیکنه، فقط آدم به مرور زمان به درد عادت میکنه.
Sina
گفتم:خدایا از همه دلگیرم ، گفت:حتی از من؟ گفتم:خدایا دلم را ربودند! گفت:پیش از من؟ گفتم:خدایا چقدر دوری! ......گفت:تو یا من؟ گفتم:خدایا تنهاترینم! گفت:پس من؟؟ گفتم:خدایا کمک خواستم! گفت:از غیر من؟ گفتم:خدایا دوستت دارم! گفت:بیش از من؟ گفتم:خدایا انقدر نگو من!! گفت:من توام،تو من
Sina
مگر با باد نسبتی داری؟..... چقدر شبیه تو هست... یک لحظه آمد مرا پیچاند و رفت....!
Sina
شب طلوع میکند شراره ستاره ها میتابد... من ستاره ام را جا گذاشته ام .. قطار مهتاب در گذر است من ستاره ام را گم کرده ام ستاره ام ، در هیاهوی جمعیت به هم پیچید .. من او را گم کرده ام ... همیشه مادربزرگ میگفت : کوچکترین ستاره برای تو ، کسی آرزویش را ندارد ... ولی اکنون ، ستاره ام را باد می برد .. ستاره کوچکم را باد می برد . قطار مهتاب در گذر است من هنوز مسافری در راه مانده ام ... شب غروب میکند... ستاره ام را باد می برد ...
Sina
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت و ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه داد زل بزني بجاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني هنوزم دوسش داري
Sina
مهرباني ممنوع دست سوزنده مشتاقت را ، در نهانخانه جيبت بگذار تا كه پایبند نباشي ، به كسي دست بدهي خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست با سر انگشتانت مي جنگند دوستي مسخره است مهرباني ممنوع و تو ای دوست ترين در نهانخانه جيبت بگذار دست سوزنده مشتاقت را من و تو...بايد از سلسله ی بايدها ، دستهامان را زنجير كنيم با زبان دگران ، لحظه هامان را تفسير كنيم و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم كاش ميدانستي ، كه نبايد حس كرد كه نبايد دل بست در فضايي كه پر از ، همهمه آدم هاست من گرفتارترين تنهايم
Sina
خوشبختي ما در سه جمله است: تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا ... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم: حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
Sina
یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!
Sina
به زمانی رسیدیم که دیگر بنی آدم ابزار یکدیگرند!!!...
Sina
هر چند مال من نشدی ولی من ازت خیلی چیزا یاد گرفتم....یاد گرفتم تو زندگیم هر روز دل کسی رو که دوستش دارم بشکنم .....یاد گرفتم بهش فرصت جبران ندم .... یاد گرفتم گریه های هیچکس رو باور نکنم....یاد گرفتم هیچوقت , هیچکس ارزش شکستن غرور منو نداره........یاد گرفتم که تو زندگیم باید به کسی که عاشقش هستم دروغ بگم .....یاد گرفتم هر روز از عشقی حرف بزنم ولی خودم عاشق نباشم........
Sina
نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من,سیه چشمی سیه بر تن کند یا نه؟ ولی سوگند, تو را سوگند به جان دلبرت سوگند,مرا یاد کن آن شب که زیر خاک سرد تنهای تنهایم...
Sina
اي اشک ، گرم و آرام ببار بر گونه بيمار من ، اي غم ، تو هم لذت ببر از اين همه آزار من