Mohammad
قاصدک امد.در سکوت کامل.بر گونه هایم نشست,خبر اورده بود .از سوی چه کسی؟خبر چیست؟نگاهش کردم نگاهم کرد ,صدای زنگ امد,در را باز کردم ,اری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عشق من بود !!!!!!!!!!!او مدتی از پیشم رفته بود و من منتظر صدای زنگ در بودم/قاصدک زنگش را زده بود.
Mohammad
غم های زندگی سرد خویش را از لب پرتگاه عشق به پایین می اندازم و به خوشی های زندگی امروز میخندم.
Mohammad
کتابچه زندگی نیز پایان میرسد؛لذت ورق زدن صفحاتش را ببریم.
Mohammad
ما چون دو دریچه روبروی هم اگاه ز هر بگو مگوی خود هر روز سوال و پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده عمر اینه بهشت ام اه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خستست زیرا یکی از دریچه ها بست ست نه مهر فسون,نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
Mohammad
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فرختی؟ گفت نخریدند تمام شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!