يادمه اون موفع هاااا همه بهم ميگفتن دو نقطه دييي.... حتي اگه بد ترين حال رو هم داشتم لبخند ازم جدا نمي شد.... در حالي که الان به اجبار لبخند ميزنم و.....
ايکاش الان ۶ ماه پيش بود.... در اون صورت من خيلي کارا رو نميکردم.... زندگيم ديگه برام معني نداره... خيلي لوس و بي معني شده اين زندگي... ديگه هيچ چيزي منو خوش حال نميکنه... ديگه اگه بخوام هم نميتونم اون ماهگل قديمي باشم ...
صب رفتم به مدرسه ی دبستانم سر زدم.... خیلی خوب بود.... بعد از چهار سال.... ... دلم برای همه چیز تنگ شده بود.... تازه فهمیدم که چقد کوچولو بودم که توی اون نیمکتای ریزه میزه جا میشدیم.... خخخخخ
ای خداااا.... چرا من باید سنم کم باشه...?! چرا باید به خاطر این که سنم کمه همه چیزو از دست بدم... دیگه واقعا از این موضوع خسته شدم که اینقدر به خاطرش نالیدم.... اه اه اه....
به بهونه ی گردن درد مدرسرو پیچوندم.... تازه امتحان شیمی هم داشتم که اونم پرید........چقد من خوشبختم.........حالا بچه ها هستن و اون امتحان سسسخخخختتتت....
اه....از دست اين مامانه من....ديگه اصاب واسه من نذاشته.... هرچي از دهنش در مياد به آدم ميگه بعد يه کلمه که حرف ميزني کلي دعوات ميکنه....اصلا حق حرف زدنم تو اين خونه نداري....اه اه اه اه.....(((
واسه دل تنگيا ي تو/يکي با گريه بيداره/يکي چشماشو ميبنده ميره و تنهات ميذاره.....با اين که خسته اي شايد از اين دنيا ي پر از سختي/يه احساسي بهم ميگه که بي اندازه خوشبختييييي......عاشق اين قسمت اين آهنگم.....