کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بودروی ساحل نوشت
،
دریا دزد کفشهای من
...مردی که ازدریاماهی گرفته بود ،روی ماسه ها نوشت
.دریا سخاوتمندترین سفره هستی
موج آمد و جملات را با خود شست .....
تنها برای من این پیام را گذاشت که
برداشتهای دیگران در مورد خودت را ،در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی
عجب زمانه ایست خدا ... چه میکشی آن بالا از دست این آدمها ؟ چه رنگی دارد اینجا زیستن با هم ... در کنارهمیم و در کمین هم ... در آغوش همیم وخائنانه به فکر طعمه ای دیگر ... دیگر اعتباری به زمینت نیست ... نیست ...!!!
خدايا نتــــرس!! دســـتت را بــه مــن بــده بيـــا پاييـــن... اينجــــا انــقدر هـا هــم وحشتنــــاک نيســــت....... اگر هم باشد! خود کرده را تدبير نيست...!!
قطار می رود...! تو می روی...! تمام ایستگاه می رود...! و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو ...! کنار این قطار رفته ایستاده ام... و همچنان... به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...!!
با ارزوی موفقیت شما برای 5روز
13 سال و 3 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 4 دقيقه قبل