soheil s
The circular walkway in Shanghai's Pudong the financial district - China
soheil s
دوست داری خورشید زندگی من باشی؟ اوه ه ه ه ه، بله! خوبه! پس 9،955،887.6 مایل از من دور شو! -_-
soheil s
دیگه این پاییز رو نمیتونم تنهایی موسیقی برگها رو بشنوم یکدست میخام تا زیر بارون گرمم کنه فقط همین
soheil s
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم به دل امید درمان داشتم، درمانده تر رفتم تو کوتَه دستیم می خواستی ورنه من مسکین به راه عشق اگر از پا در افتادم، به سر رفتم نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم ندانستم که تو کی آمدی، ای دوست کی رفتی به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت بلی رفتم ولی هر جا که رفتم در به در رفتم به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذار من از این ره برنمی گردم که چون شمع سحر رفتم تو رشک آفتابی کی به دست «سایه» می آیی دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
soheil s
جلوی کسانی که از شما بدشان می آید خوشحال و خندان باشید! دهنشون سرویس میشه!
soheil s
به نظرم [!] بوک قبل از اینکه یوزر پسوورد از پسرایی که از ایران میخوان وارد بشن بخواد باید یه بشقاب کافور بده دستشون
soheil s
می روم... شاید فراموشت کنم
soheil s
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
soheil s
سالها رفت و کسی هیچ نفهمید درد دل دیوانه ی ما را جز پارچه ی مخملی گل داری که پر از اشک شب جان فرساست سالها رفت و کسی هیچ نپرسید که چرا پنجره ها بی تاب اند و نگاه تو پس پنجره ها بی تاب است و چرا پرده ی غم های تو گاه با گریه ی بیگاه , به سر می کوبد سالها خاطر من غمگین است و کسی هیچ نگفت و کسی هیچ ندید که من از پنجره ها دور شوم دور از این دفتر شعر که در آن واژه به اندازه ی گلهای سحر و به اندازه ی هر لاله ی وارونه ی دشت پر خون است
soheil s
دست و پایی می توان زد، بند اگر بر دست و پاست وای بـر حـال گـرفتـاری کـه بـنـدش بــر دل است
soheil s
منو هرشب تو خیالم با لالاییات بخوابون آسمونِ من گرفته خورشیدِ تبو بتابون ای که واسه با تو بودن جز خودت بهونه ای نیست حیف که قصرِ آرزوهام جز خرابه خونه ای نیست هی تو رو بهونه کردن کارِ هر شبم تو خوابه بختِ من مثل حضورِ نقش صورتت رو آبه خوش به حال اون عزیزی که واسش لالایی میگی کاش تو آسمونِ عمرت کمی هم منو می دیدی اگه تو نیای به خوابم اگه این رؤیا بمیره دیگه قلبم میشه پژمرده چشام سیاهی میره نمیخوام ستاره باشی نمی خوام اوج بگیرم واسه من همین و بس که تو خیال تو بمیرم
soheil s
یک نفر گفت چرا؟؟؟ بذر لبخند کم است؟؟ و چرا مزرعه ی عشق مترسک دارد؟ خاک این مزرعه میراث من و ماست هنوز آسمان بارانیست آسمان مثل قدیم است هنوز… یک قدم مانده به عشق یک قدم مانده به فردا برسیم… بذر لبخند بکاریم در این فاصله ها…
soheil s
زندگی خب بچرخه چرخات یه کم لامصب

14 سال و 1 روز و 12 ساعت و 51 دقيقه قبل
14 سال و 1 روز و 12 ساعت و 51 دقيقه قبل