soheila
کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
soheila
وقتی که برگی روی زمین میفته ، حس می کنم گریه ی بی صداشو
soheila
نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟ شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه من اشک نریزم؟
soheila
مثل باران خاطراتت ماندنیست
soheila
تمام دارایی من رنجی است که از دوری تو میکشم
soheila
وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم، ناگهان تو تنها قرار زندگی ام شدی
soheila
چه ساده می شود با تو گفت معنی همه حرف های بی صدا تو آغاز شوق آشیانه های بی غمی لا نه های گرم و نازک پرنده ها چه خوش خیال به دست های تو تکیه کرده ام چه بی ریا به لحظه های مانده از صدای تو دل سپرده ام
soheila
سخن ها دارم از دست تو در دل ولیکن در حضورت بی زبانم
soheila
نــه هــوا ابـریـسـت، نـه بـارانـی مـی بـارد. پـس بـهـانـه ی دلـم بـرای ایـن هـمـه سـنگیـنـی چـیـسـت.