من علیرضا هستم
دل گنجيشكك بي زبون من ، طاقت اين همه غصه نداره.......
من علیرضا هستم
روي هر كاغذي كه جلو دست باشد مي نويسم اما افسوس كه هيچكدام ريتم 8/6 نميگيرند ...اين همه ملودي غمگين را از كجا مي آورم نميدانم ....هي مي نويسم، هي خط ميزنم ،هي خط ميزنم.....
من علیرضا هستم
اين روزها يك "من" در من است كه آرام نميگيرد....هر وقت شروع به نوشتن ميكنم ، ميگريد و نميگذارد آنگونه كه ديگران مي خواهند بنويسم....نميتوانم آرامش كنم....نميتوانم....
من علیرضا هستم
عاشقانه ها را يك به يك باهم سروديم تا به مرز سرد زمان رسيديم بدون اينكه نگاهي به آن سوي پنجره بياندازيم از شب و ستاره نوشتيم و نوشتيم كه آسمان حتي با ماه هم خيلي چيزها كم دارد نوشتيم و آنقدر نوشتيم كه صبح شد چشممان كه به آنسوي پنجره افتاد ، هي خط زديم و هي خط خورديم...... "راستي ما عاشقانه ها را با هم سروديم"
من علیرضا هستم
آهسته تر اینجا پلاک آخر است و در نمای نزدیک چشمانت ابرها مچاله می شوند، دستم را بگیر، دستم را بگیر از شُرشُر این دیوار بالا برویم ...
من علیرضا هستم
روزهاست در شیب های تند خانه ام سر می خورداز دلم....تنهایی
من علیرضا هستم
من .......... از هيجان يك درخت مي گويم وقتي كه برگي سبز مي زايد مثل جنين سرخ تو با لباني كه عشق را مي خواند
من علیرضا هستم
من تنها دستهایم را به تو دادم! باد نبود باران نبود و خزر وقتی که خواب بوده ای غروب کرد!!
من علیرضا هستم
می دانم ! بهانه ای می خواهی که مرا هجی کنی ، با لباني که بر لب فنجانت بیدار می شوند. دلم را روی دیوارهای کاغذی ات بچسبان! می خواهم پیراهنی شوم که تنهایی ات را ببارم.
من علیرضا هستم
باغچه ای که دلم را برتن پاییزی اش بغض می کند با چشمهای شیشه ای گل نمی دهد. عینکت را بردار! تا گریه کنم!
من علیرضا هستم
بیدارم نکن! من تازه خوابم برده بگذار با عطر بهار نارنج کودکی ام را ببوسم!
من علیرضا هستم
فکر کرده ام شانه ای برای گریه هایت شده ام اما... دردهای من در چشمهای تو قد کشید تا کوچکی دنیا را به یادم بیاورد. چرا نمی بارم؟ به بادهای هرزه بگو! ابرهایم را پس بیاورند!
من علیرضا هستم
نگران اين تنهايي نيستم كه از حوصله ي روزهايم بيرون نمي رود. نگران خوشبختي نيستم كه از چشمهاي شب نمي ريزد نردباني كه سلول هاي زمين را مي شمارد ، مردی ست كه ابرهاي سرخ را به رودهاي سپيد مي سپارد.
من علیرضا هستم
در اين خلوت روشن نمي بينمت.....تكه هاي كوچكي شده اي كه براي يافتن ات بايد همه ي شعرهايم را زيرو رو كنم
من علیرضا هستم
بايد از بوسه ها و لبخندها فراتر ميرفتم تا دوستم بداري بايد همه ي بن بستهاي كوچك و بزرگ به آغوش تو مي رسيد كه عاشقم بشوي بوسه هايم پيشكش شعري كه بي خيال من خواهي نوشت باور كن