سکوت
نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع کرد درباره فلفل صحبت کردن که: میدونستی فلفل لاغر میکنه و ضد سرطانه؛ بعد نشست دو ساعت از خاطرات گذشتش و غذاهای خوشمزه و پر فلفل عمه اش حرف زد آخرش معلوم شد فلفل از دستش در رفته، ریخته تو (شاممون). ینی همچین مامان توجیه کننده ای دارم من! فک و فامیله داریم؟
سکوت
وقتی خسته ام وقتی کلافم وقتی دلتنگم... بشقاب ها را نمیشکنم!!! شیشه ها را نمیشکنم!!! غرورم را نمیشکنم!!! دلت را نمیشکنم!!! در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد این بغض لعنتی ست...که میشکنم!!!
سکوت
سیاهی لبهایم از سیگار نــیست…سیاه پوش هزار حرف نگفته است…!!