یکبار برام یک خواستگار بسیار بسیار زشت امده بود که نمیدونم چطور به خودش اجازه داده بود بیاد خونه ی ما که اسمش ابو الحسن بود مامانشم صداش میکرد ابو الحسن خان .........واه واه واه.......
پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست؟ گفت:عادت دارم گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند و فراموش کرد صبح جنازه نگهبان را ديدند كه روی دیوارنوشته بود: به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد...
ﻋﺠﺐ ﻋﻜﺴ ﺎﻟﻌﻤﻠﻲ ﺷﻜﻠﻜﻮ ﺯﻭﺩ ﻋﻮﺿﻴﺪﻱ
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 44 دقيقه قبل توسط موبایل3بارعوض کردم تادرس شد
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبلﺣﺎﻻ ﭼﺮا ﻟﭙﺎﺕ ﺳﺮﺥ ﺷﺪ
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 25 دقيقه قبل توسط موبایلشرمگین شدم که چرا ازخودم کوچیکترو زدم...حواسم نبود خدا تو قران گفته باحیوانات مهربوون باشیم
منو ببخش حمید
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 23 دقيقه قبل

اﻻﻥ ﺑﻲ ﺣﺴﺎﺏ ﺷﺪﻳﻢ
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 16 دقيقه قبل توسط موبایل.
.
.
.
ﻋﺎﺧﻪ ﻣﻦ ﻛﻮﺟﺎﻡ ﺷﺒﻴﻪ ﺣﻴﻮﻭﻧﺎﻱ