سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
درخشید در نیمه شب برق تیزی!
سـیـاوشــ
من بی تو ماشینیام با دنده خلاص سوی درهای روان!
سـیـاوشــ
تو [!]بوک نظرسنجی گذاشتن از چه اینترنتی استفاده میکنید! هزارنفر گفتن دایل آپ! گریه داره! گریه داره
سـیـاوشــ
شماها موجودات بی لیاقتی هستین..وقتی در مقابلون نرمش به خرج می ده ادم سو استفاده می کنین.. بعد مغرور می شین .. نمی فهمین که این قدرت شما نبوده که منو ساکت کرده .. توان صبر منه که بالاست .. نمی فهمین این آرامش قبل از طوفانه ... نمی فهمین بازی بر می گرده ..
سـیـاوشــ
گوشهای کز کرد و در سکوت فرو رفت!
سـیـاوشــ
این همه پرنده رو زندونی نکن تو چشمات نبندشون!
سردردهای من
همون نگاهو داشت. همون لبخند رو لباش بود. و من باز همونجوری مث قدیم نگاش میکردم. هیچ وقتی نگاهش عوض نشد. حتی وقتی زیر چشاش گود افتاده بود و چشاش ضعیف شده بودن. نگاهش همیشه مهربون بود. همیشه با نگاهش حرف میزد،حتی وقتی که چشاش دیگه هیچ وقت ندیدن. بهش نگاه کردم. با اشاره گقت که برم و کنارش لب پرتگاه بشینم. رفتم. سرشو گذاشت رو پاهام. دستمو گرفت و گذاشت رو صورتش و با هم به دونه های برف که تا اون ته تهای دره میرفتن نگاه میکردیم. ------------- صبح روز بعد یه دسته ی کوه نورد یه جوونو لب پرتگاه یخ زده پیدا کردن. لبخند رو لباش یخ بسته بود