سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
اونی که همیشه بود تو شادی و غمها، الان فقط کنارمه تو فولدر عکسهام
سردردهای من
گویند هوای شهر چندیست ابریست... آنها چه خبر از دل من دارند؟
سـیـاوشــ
اون دیگه نمیخادت، این خودش کلی درده
سـیـاوشــ
دیگه اون نمیاد با هم راه بریم آروم آروم زیر بارون
سـیـاوشــ
حقیقت تلخه، من چشمام و بستم... تو یه جنگ نرمی بین احساس و عقلم
سـیـاوشــ
اصن میخام برم با کله تو دیوار... با همه سردم، سردتر از یخ تو لیوان
سـیـاوشــ
همه پیشمن و هیچکس پیشم نیست
سردردهای من
هرچقدر هم که باران ببرد از آسمان این شهر لعنتی... تا این بغض نشکند سبک نمی شوم که نمی شوم
سـیـاوشــ
حواست هست، من اینجام! ... حواست هست؟ آرومم!
سـیـاوشــ
داری چی نقاشی می کنی؟ + دارم خجالت می کشم.
سـیـاوشــ
بزن باران که دین را دام کردند... شکار خلق و صید خام کردند... بزن باران خدا بازیچه ای شد... که با آن کسب ننگ و نام کردند...