سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
میتونیم باز حرف بزنیم. من بگم ، تو بگی. گل بگیم ، گل بشنویم. درد دل کنیم و سبک شیم. ولی خودت هم میدونی ، همیشه یه سری ناگفتنی ها هست که ناگفته می مونند. اینم انگار نه تقصیر توئه ، نه تقصیر من. انگار رسم دنیا همینه. انگار همین بوده. شاید چون هر کسی تو وجودش یه منی داره که نمیتونه واسه همیشه ازش بگذره. شاید اگه ازش بگذریم یه چیزایی عوض شه. شاید. فقط شاید. اره خب. میدونم. تقریبا نشدنیه. تقریبا.ولی خب شاید بشه. شاید. فقط شاید...!
سـیـاوشــ
اینجا هم خوبه، میشه نوشت! تا وقت آشناها پیداش نکردن! میشه اینجا خالی شد! ولی وقتی پیدا بشی! باید دوباره کوله بارت رو برداری و بری جای دیگه
سـیـاوشــ
قدیما گذشته ها ادما رو پیر میکرد! اما جدیدا بیشتر اینده یا شاید اینده ها ، ادمارو پیر میکنه...
سـیـاوشــ
بهم گفت تو امیدواری؟ گفتم ترجیح میدم به امید فکر نکنم...!
سـیـاوشــ
Believe me.. It's really hard when you are upset but you shouldn't tell him just because he might being sad..It's intolerable
سـیـاوشــ
دیدی!؟ رویاها جمع میشن، جمع میشن، جمع میشن، جمع میشن، جمع میشن، جمع میشن، جمع میشن، جمع میشن بعد یهو میترکن مث حباب...!
سـیـاوشــ
خدایی بعضی وقتا از خودم راضیم. ولی چه فایده؟ هیچ وقت توی هیچ صفی، هیشکی، بهم نگفته "اقا بیا اول صف.ما تو رو دوس داریم." میبینی؟ دنیا خیلی گنده ، حتی اگه تو خودتو دوس داشته باشی. اخه همیشه ادمای دیگه ای هم توش هستن که بهت بگن تو هیچ فرقی با اونا نداری...
سـیـاوشــ
ریلکسم! خیلی وقته... انگار قسمت استرس مغزم پکیده! نابود شده... لهه له شده! خورده خاک شیر! فکر کنم میدونم کجا... همونجا که تو دل هیاهوی زندگی مردم. میگه : "شاید چون تو نمیتونی دو تا کارو همزمان انجام بدی. نمیتونی هم تئاتر بازی کنی هم استرس داشته باشی."
سـیـاوشــ
باز فقط گفتم سلام... باز یادم رفت تو چشماش نگاه کنم ، اخه باز میترسم که باز بفهمن و باز پشت سرم بگن که هنوز میخوامش باز... باز نشد که بگم یا شاید باز یادم رفت که بپرسم : باهاشی هنوز؟
سـیـاوشــ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻤﺎﻧﻢ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﺎﺑ ﺍﺳﺖ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﺻﻠﯽ