سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
وقتی بیدارم با رویات، یعنی هر روز خوابم ... بارون به شیشه میزنه و میگه... که این روزها هم میگذره و میره! مثل اون روزا که رفتن و برنمیگردن، همون روزا که تو بغل تو خنده میکردم
سـیـاوشــ
اونی که همیشه بود تو شادی و غمها، الان فقط کنارمه تو فولدر عکسهام
سـیـاوشــ
اون دیگه نمیخادت، این خودش کلی درده
سـیـاوشــ
دیگه اون نمیاد با هم راه بریم آروم آروم زیر بارون
سـیـاوشــ
حقیقت تلخه، من چشمام و بستم... تو یه جنگ نرمی بین احساس و عقلم
سـیـاوشــ
اصن میخام برم با کله تو دیوار... با همه سردم، سردتر از یخ تو لیوان
سـیـاوشــ
همه پیشمن و هیچکس پیشم نیست
سـیـاوشــ
حواست هست، من اینجام! ... حواست هست؟ آرومم!
سـیـاوشــ
داری چی نقاشی می کنی؟ + دارم خجالت می کشم.
سـیـاوشــ
بزن باران که دین را دام کردند... شکار خلق و صید خام کردند... بزن باران خدا بازیچه ای شد... که با آن کسب ننگ و نام کردند...
سـیـاوشــ
دقت کردید همه ی ماها الان با چشمامون داریم میشنویم؟