ارادت ورزي گوته بزرگترين شخصيت ادبي قرن نوزدهم به حافظ خودمون حافظ ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگي نيست . تو آن كشتي اي هستي كه مغرورانه باد در بادبان افكنده و سينه ي دريا را مي شكافد و پا بر سر امواج مي نهد، و من آن تخته پاره ام كه بيخودانه سيلي خور اقيانوسم . در دل سخن شورانگيز تو گاه موجي از پس موج ديگر مي زايد و گاه دريايي از آتش، تلاطم مي كند. اما مرا اين موج آتشين در كام خويش مي كشد و فرو مي برد. با اين همه، هنوز در خود جراتي اندك مي يابم كه خويش را مريدي از مريدان تو شمارم.(دیدگاه)
یعنی من عاشق این غزل حافظم(مُدامم مست میدارد نسیم جَعد گیسویت, خرابم میکند هر دم فریب چَشم جادویت)
به یه چیز جالب تو یکی از وبلاگ ها برخوردم و خیلی برام جالب بود این بودکه یه نظر سنجی گذاشته بود و سوال کرده بود که شراب و مستی تو شعرای حافظ اشاره به محبوب الهی داره یا معشوق زمینی؟
بابا دم گوته گرم اون فهمید حافظ چی گفته منظورش چی بود اینا نفهمیدن!
هنوز بحث درباره بیت های حافظ گرمه هرکسی یه نفسیری داره
مثلا قمشه ای اصلا اون رو ماورایی میدونه
و دیگران مثلا آقای بووووووق کاملا زمینی
حافظ میتونست نقد کنه جامعه زمان خودش رو کاری که مولانا نمیتونست انجام بده
اما این تشبیهات بیشتر زمینی میتونه باشه تا ماورایی
بچه ها لال شوید
بی ادب ها ساکت
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس و مشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب تنبیه، هر طرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
اولی کامل بود خوب،
دومی بد خط بود
بر سرش داد زدم …
سومی می لرزید …
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود …
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را میگشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان میلرزید …
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند ”
” ما نوشتیم آقا “
باز کن دستت را …
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا میکرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد …
گوشه صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد …
همچنان میگرید …
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد …
گفت: آقا ایناهاش
دفتر مشق حسن !
چون نگاهش کردم
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زد
سرخی گونه او، به کبودی گروید …
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند …
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعد سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت این خنگ خدا
وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …
چشمم افتاد به چشم کودک …
غرق اندوه و تاثر گشتم
من شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر …
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام
بعد از آن روز دگر،
در کلاس درسم
نه کسی بد اخلاق،
نه یکی تنبل بود
همه ساکت بودند
تا حدود امکان درس هم میخواندند
من به یاد آوردم این کلام از مولا (ع)
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر، تصمیمی
نه به لب، دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من ..
سلام خوبی دوست گرامی.از اینکه شما رو در جمع خودمون در شبکه صمیمی و باحال په پو ببینم بسیار خوشحال می شک.حتما به جمع ما بپیوند.منتظرتیم.دوستار شما یاسین . در ضمن اونجا برای نوشتن حرف دل هیچ محدودیتی از نظر تعداد کلمات وجود نداره.و همچنین امکان چت و بازی و تلویزیون آنلاین و سایت گروه یا انجمن های گفتگو و در آینده نیز ساخت وبلاگ را داره. بیا حتماً www.[!].ir

13 سال و 18 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبل