یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن.... >>>>>>نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... >>>>>>کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... >>>>>>به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. >>>>>>نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... >>>>>>کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... >>>>>>به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن . >>>>>>نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی >>>>>>خوب بقيه داستان هم مشخصه، مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن >>>>>> .... >>>>>>نتيجه: لازم نيست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید
یه پسره یه روز به نازی ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ دخترم ﺷﯽ؟ نازی ﮔﻔﺘ :ﻧﻪ پسره ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ...ﺧﺪﺍ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﺷﻤﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﯾﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﺟﻤﻠﻪ پسره؟؟ |: خو لامصب یه بار دیگه میگفتی من قبول میکردم
رفتم شیرینی بخرم به شیرینی فروشه میگم این شیرینی کشمشیا چرا توش کشمش نیست؟ یارو میگه شما شیرینی ناپلئونی می خرین لا هر کدوم ناپلئونه؟ تا حالا اینقد قانع نشده بودم تو زندگیم: |