دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سعید ایروانی

دوستی که منو دنبال کنه من حتما دنبالش میکنم درباره »
سعید ایروانی
مرد - مجرد
امتیاز: 2662

دنبال‌شدگان

(376 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(376 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

خدایا منو از توهم این که ملت واسه اینکه عاشقم هستن " تلنگر" میزنن نجات بده

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

کسی را که مینویسد "طنم" مسخره نکنین ...چون منظورش "وطنش" است ..خیلی ها هستن که وطنشون مثل تنشونه

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

اگر کالم و یا نارس ....خدایا تو بدادم رس

***بغض سکوت ***
41009173528217713273.jpg ***بغض سکوت ***

نهال اعتقاداتم در این زمین فقیر ریشه نمی دواند دلخوش به دعاهای مادرم هستم تا شاید روزی از گوشه ی سجاده ی سبزش معجزه ای بچکد به نام "امـــــــــــــــــــید "

این ارسال را بازنشر کرده است.
سعید  ایروانی
سعید ایروانی

فعلا بای دوستای گلم

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان دو قسمتی ملا نصرالدین - قسمت اول @ ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. .... ادامه در پیج @نازی دختـری در مزرعه

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان کوتاه دو قسمتی - قسمت 1 @ خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟ یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید : پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد . همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی . پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟" چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !" .....ادامه داستان در پیج @مسیحا

این ارسال را بازنشر کرده است.
سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت آخر @ سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟» شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد. تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت .

این ارسال را بازنشر کرده است.
سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 7 @ کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.» خانم يک لحظه....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 6 @ ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.» خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.» رييس لباس کتان راه راه و ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 5 @ داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد.. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.» رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 4 @ رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد. خانم به او گفت: «ما پسري ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 3 @ منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. ....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 2 @ شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.» منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»....

سعید  ایروانی
سعید ایروانی

داستان واقعی قسمت 1 @ خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه....