دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سعید ایروانی

دوستی که منو دنبال کنه من حتما دنبالش میکنم درباره »
سعید ایروانی
مرد - مجرد
امتیاز: 2662

دنبال‌شدگان

(376 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(376 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

سعید  ایروانی
Filetype-Document-icon.png سعید ایروانی

@Mehdi I ممنون

raha shode
raha shode

دوستی شوخی سرد آدمهاست ...بازی شیرین گرگم به هواست... واسه كشتن غرور من و تو ... دوستی توطئه ثانیه هاس

سعید  ایروانی
Filetype-Document-icon.png سعید ایروانی

دقت کنید ...نکته رو بهم بگید

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
سعید  ایروانی
Filetype-Document-icon.png سعید ایروانی

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت . روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد . همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخ

سعید  ایروانی
Filetype-Document-icon.png سعید ایروانی

برای درک ، شروع ، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم رها غیر من را، آشتی با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟

سعید  ایروانی
Filetype-Document-icon.png سعید ایروانی

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. >>>>>>نيمه هاي شب هولمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: >>>>>> «نگاهي به آن بالا بينداز و بگو چه مي بيني؟»

سعید  ایروانی
Filetype-Document-icon.png سعید ایروانی

شاهسواری به دوستش گفت : بیا به كوهی كه خدا آن جا زندگی می‌كند برویم . می‌خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ، و هیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بارمشقات نمی‌كند. دیگری گفت : موافقم . اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم . وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود . درتاریكی صدایی شنیدند : سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان كنید و آن ها را پایین ببرید . شاهسوار اولی‌گفت : می‌بینی ؟