tandis
قصّه بگم؟ يكي بود، يكي ... نبود! اما به من نگفته بود...
tandis
سردیم کرده لبات نبات ندارند ؟!
tandis
...من و خداوند هرروز فراموش میکنیم ...او خطاهای مرا ...و من لطف او را ...
tandis
...او شاد که جان دادنم از غم شده نزدیک ...من خوش که زحال دلم او را خبری هست ...
tandis
...لیلای من کجایی ؟ مجنون شدست این دل ....
tandis
بی تو این فاصله ها طاقت من را برده ...ساعتم زنگ زده ، عقربه هایش مرده... کاش باور کنی از دوری تو دلتنگم ...این دل خسته ام از دوری تو پژمرده ...
tandis
... دوش پژواکی به گوشم نجوایی داشت ...که ... انتقام غریبیست رفتنت ...
tandis
...سالها در صف عاشقی به انتظار نشستم ...نوبت عاشقی که رسید ؟ ...گفتن دیگه عشق تموم شد ...جرعه ای تنفر باقیست ...میطلبید ؟ ...و من نا امید برگشتم ...کاش هرگز نمیشناختمش ؟ ...کاش ...
tandis
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست ، و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم ...
tandis
...فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم ...بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم ...
tandis
دلم در هر تپش صد بار آواز تو را میخواند نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه؟؟؟