فاحشه ای پیر نگاه خسته اش را به زمین دوخته بود.... سیگارش بین انگشتانش دود میشد و آهسته زمزمه می کرد..... روز قیامت خدا شاید مرا ببخشد..... امّا من هرگز خدا را نمیبخشم....
کاش یکی بود محکم بغلم می کرد .. می گفت نگران چیزی نباش عزیزم من هستم . منم آروم می بوسیدمش ، و در گوشش می گفتم : زِر نزن!!!! توام مثل بقیه ای ..... !!!!!!!!!!!
دخترک آخرین دکمه ی لباسش را بست... جلوی آینه ماتیکش را تمدید کرد... روسری سر کرد.پول را برداشت و بیرون رفت... بغضش بیرون در ترکید... جلوی آینه یک قاب عکس زیبا بود با عکس دختری همسن او در آن... غبطه خورد به دختر مردک... واقعأ چه چیزی کم تر از او داشت به جز یک پدر پولدار...