قدیما حرفا شیرین چون عسل بود .................................میون مردمی ضرب المثل بود .......................که با یک گل بهار نمیشه .....................بی وفا که یار نمیشه..........واسه عاشقا هیچ دردی درد انتظار نمیشه
تمام دنیا یک طرف...................................تو یک طرف ................................بشین تو تو قلبم یشین که خوب نشتی.......................آخه عزیز دل تو هستی
چه کیفی میکنم من.....................................میدونید چرا..............................................آها..........................چون تکم تکه تک ......................نه دنبال کننده دارم.................نه دنبال کردم............................پس.............................هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....................البته همه اعضای دنبالر رو دوست دارم..............و کوچیک همتون هستم
یادش بخیر معیین عزیز.........................................وقتی خیلی کوچیک بودم این آهنگ رو زیاد گوش میدادم..............................میخام ازت دور شم ولی نمیشه.................مثل تو مغرور بشم اما نمیشه............................چه دورانی بود دهه های 60تا80..............................لایککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
@نوید شایسته ..................نگاه کنا................................پسر آقا نوید چقدر شبیه فروشنده ی کوچمون.............................تورو خدا نگاه انگار سیبیه که از وسط نصفش کردی.................مو نمیزنه با فروشنده هه..................اقا من یه لحظه شما رو با مغازه داره اشتباه گرفتم
@آزاده ایــرانی ...........................چه کسی مسامان تر است؟....................جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بــالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم... جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتــاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخـــواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد وبه جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد... ....................جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت وباز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جـــوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نمــاز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...