وحید
یه روز بهم گفت: «می خوام باهات دوست باشم؛آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت: «می خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت: «می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز تو نامه ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام» حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه (من هنوز هم خیلی تنهام)
این ارسال را بازنشر کردهاند.
علیک سلام
13 سال و 10 ماه و 24 روز و 12 ساعت و 25 دقيقه قبل